نمی دانـم چـرا چندیـســت بی وقفه نمی دانم چرا چندیست دستانم به شب ها خواب بر چشمم نمی بارد دلم لرزید وقتی که گفتی جدا بشیم
دلـم در بارگاه سینه می لـــرزد
چه حالی در میان چشم من پیداست
که پیش روی من آیینه می لرزد
پر از سرمای سوزان زمستانیست
نمی دانم چرا ژرفای احساسم
پر از اندوه و حسرت های پنهانیست
و تا صبح از شرار غصه می سوزم
نگاه اشک ریز و غرق رازم را
به چشم ساکت دیوار می دوزم
مرا ای کوچه های سرد در یابید
منم خاکستری در پیشگاه باد
منم افسانه ای از ذهن ها رفته
منم ته مانده خاموش یک فریاد
+
نوشته شده در جمعه هفدهم مهر 1388ساعت 2:0 توسط محمد
|
