تبليغاتX
دلخوشی ها

امشب آنقدر گریه کردم و بیدار ماندم

تا شب از روی خجالت نقاب خود را بر چهره نهاد و خود را پنهان کرد

 و سپیدی سحر مغرور نمودار شد.

همیشه به او فکر میکردم به او که مانند رعدی زودگذر در آسمان زندگیم درخشید

 و فقط صدای آنرا شنیدم و

خاموش شد

                          و من ماندم و تنهایی . . . !!!

 

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387ساعت 23:30 توسط محمد |